سالها در ذهن من زندگی کرده بود .بزرگ شده بود . از کودکی با من بازی می کرد ، با من شعر می خواند حرف می زد . نمیدونم چی شد که یک روز تصمیم گرفت دیگه فقط یه فکر در یک ذهن نباشه ...تصمیم گرفت وجود داشته باشه ...
رویای من همان حرفهای نگفته ی من بود که شاید برای همه قابل لمس نبود ولی من با تمام وجود حسش می کردم ، لمسش می کردم ...اون اومد و شد همه ی دنیای من ...
جایی که همه ی رویاهام در اون شکل گرفت و احساس شد ...خواست که باشد ، و حرف بزند ...گاهی با خط و رنگ ...و گاه با واژه ها و جمله ها ...او آمد تا ذهن آشفته ی من آرام بگیرد ...آمد و آرامش روح خسته ی من شد... می خواست که گفته شود ...خوانده شود ...
رویای من آرزوهای گمشده ی منه که از عمیق ترین دریاهای وجودم به دنیا آمد و همدم لحظه های تنهایی من شد ... گاهی در چشمهای معصومانه ای اشک شد و فرو ریخت ... گاهی باران شد و بر زمین افکارم جاری شد ...گاهی مسافر شد و سفر کرد ... و گاه در لبهای دخترکی خنده شد و شکوفه زد...
تک تک لحظه هایش را با تمام وجود حس میکنم ...خاطره هایش را به یاد می سپارم ...و می خواهم که باشد ... و امسال اولین سال تولدش را جشن میگیرم ...و تمام واژه هایم را برایش آذین میبندم ...



پدرم روزت مبارک ...دستان همیشه خسته ات را میبوسم و با تمام وجود میگویم ...دوست دارم
سلام بر دوستان عزیز ...اول از همه میلاد امیرالمومنین علی ( ع) و روز پدر رو تبریک میگم . و تشکر میکنم از اینکه لحظه هایی رو مهمون رویام بودید ...خوشحالم که اولین سال تولد رویامو با حضور شما دوستان خوب وصمیمی جشن گرفتم ...شاد و سربلند باشید...
.................................................................
...