تبليغاتX
رویاهای رنگی
نقاشی - طراحی- شعر
اسمم طیبه است در یک روز سرد زمستانی(7/12/64) در یکی از روزهای خوب خدا به دنیا اومدم.
. وقتی که کوچک بودم با مداد رنگی هام رویاهای امروزم را می کشیدم وحالا که بزرگ شدم رویا های فردام و می کشم.

نقاشی رو با رنگ روغن شروع کردم وبا طراحی ادامه دادم ودر نمایشگاههای مختلف شرکت کردم حالا طراح وتصویر ساز کتاب کودکانم .4 ساله که دریک شرکت تبلیغاتی کار می کنم . نقاشی کشیدن برای بچه ها را دوست دارم ولی نمی خوام تجربه ی کار کردن برای آدم بزرگا رو هم از دست بدم .
منوي اصلي
دوستان هنرمندم

نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دوستان خوبم

 RSS 

Template Desiger:
mbt1990x@gmail.com

 

 

به پیشنهاد یکی از دوستان به بازی آرزوها دعوت شدم .

( آرزو بسان زندگیست ...

گوش فرا ده به صدای سخن آرزوها

زیرا آرزوها به مانند زندگی به نیکی سخن می گویند... )

آرزو دارم ، آقامون ( حضرت مهدی ( عج ) هر چه زودتر بیاد ...

آرزو دارم ، یه روز که از خواب پا میشم دیگه هیچ کجای دنیا جنگ نباشه .

آرزو دارم ، دیگه هیچ کودکی توی چهاراه ها گل نفروشه ...« لبخنداشو نفروشه »

آرزو دارم ، دیگه هیچ فقیری تو دنیا نباشه ...

آرزو دارم ، کودک همسایه شب و گرسنه نخوابه ...

آرزو دارم ، هیچ کودکی دست نیاز به طرف کسی دراز نکنه

آرزو دارم ، همه ی بچه های دنیا راحت درس بخونن ...

آرزو دارم ، همه ی آدمای دنیا با هم دوست باشن ...دیگه ظلمی نباشه ...

آرزو دارم ، همه ی بچه های دنیا به آرزوهاشون برسن ...

آرزو دارم ،هیچ آرزویی آروز نمونه ...

آرزو ...

آرزو ...

آرزو ...

و آرزوهایی که برای همیشه در دفتر ذهنم ( آرزو شدن ...) .

( و من همه ی دوستانو برای نوشتن آرزوهاشون دعوت میکنم ...)

.......................................................................................

آن شب که چشمان ترم را پس گرفتم

من دیده های باورم را پس گرفتم

عشق مرا با حرفهایت رام  کردی

من حرفهای پشت سرم را پس گرفتم

من عاشقی را خط به خط از تو نوشتم

آن پاره های دفترم را پس گرفتم

تو خنده را با عشق من آغاز  کردی

من گریه های آخرم را پس گرفتم

وقتی که عشقم را به دست باد  دادی

من دستهای لاغرم را پس گرفتم

آخر گناه من چه بود از آن همه عشق ...؟

حالا که چشم کافرم را پس گرفتم

باید بدانی برگهای باورم خشکید

من ریشه های پیکرم را پس گرفتم

این شعر را تو ساده گی، دیوانگی، خواندی

آن شب که چشمان ترم را پس گرفتم ...

طیبه ، 25/ 1 /86

9;15

......................................................................................

از دوباره های احساس من ....

تا دوباره های انکار تو ....

دیواریست به وسعت

شکنجه های من ...

ودر ناگهان کلامت ،

چه زود می شکستم ...

وقتی من ساده ...، ساده ...، می نوشتم

وتو پاره ...، پاره ...، می کردی

رشته ای را بین احساس من و تو

بافته بودم ...

( از عمیق ترین تارهای وجودم ...)

.......................................................................................

دیگر...

خیس خاطره شده بودم

وقتی آسمان می بارید ...

از فاصله های دور تو

نزدیک میشدم

به گذشته ای که

واژه ...واژه

در من زنده میشد

حقیقتی که

در دستانم جان داده بود...

 ...

با تشکر...مسافر...