می خواستم چیز جدیدی بکشم ... نمیدونم چی شده که خاطره ها اومدن سراغم ... و تصمیم گرفتم شما رو هم شریک خاطره هام کنم ... ((( برای دیدن نقاشی های « رنگ و روغن» کمی صبر کنید)))

برای یک جشنواره کشیدمش . جزو بهترین کارها انتخاب شد... وبرایش جایزه ای در نظر گرفته شد... (((که هرگز به دستم نرسید ...)))
نمیدونستم قراره واقعا چی بکشم... قلمو در دستم بی قراری میکرد... وقتی خودش از میان رنگها به من سلام کرد... با اینکه مرا نمیدید...ولی مهربانی چهره اش به من آرامش میداد...
اسمش را گذاشتم مادر...
و هرگز روزی که مادر بزرگم رو ترسونده بود ((( چون فکر کرده بود کسی شبیه خودش در اتاقه ))) از خاطرم نمی رود...

این کارو خیلی دوست دارم ... چون ،
اولین کار رنگ روغنمه ... و هیچ وقت((( لبخند))) استاد رو از یاد نمی برم ...
اسمشو گذاشتم ((( آغاز...)))

اولین تجربه من بدون استفاده از (( قلمو))و با کاردک ((( یکی از وسایل نقاشی))) کار شده ...
بدون نام ...
برایم بگو
بگو در کدام نقطه از زمان ایستاده ام
که باید شاهد این همه
بی ستارگی باشم...
حکایت کن...
و بگو چند رویا را
در بی زمانی خوابها
سر بریدند...
وقتی که کودک بادبادک آبی را
در آسمان خاطره
رها کرد...
۱۵/ ۱۱/۸۵
چرا مسافر شدم ...
همه ی بودن های آسمان
برای لحظه ایست که
در آغوش زمین
آرام می گیرد...
و همه ی بودن های من
برای آن بود که
تو بمانی و....
تو که نماندی...
من مسافر شدم ...
طیبه ... در ساعت صفر...