من از پایان این پاییز می ترسم...
من از این وحشت یک ریز می ترسم...
در این فصل پریشانی ... که یک یک می سپارد تاک
برگهایش را به دست باد...
دل آن غنچه کوچک که در گلدان تنهاییست
که میلرزد...
تو میدانی
ومن هم نیز میدانم
که می پوسد...
که می میرد...
.........
تو ای پاییز... ای بی سروسامان ...
ببین روحم، در این وحشت چه معصومانه میلرزد!...
اگر دستان سردت باز بچیند یک به یک،
گلبرگهای آرزویش را ...
دل من هم در آن گلدان تنهایی
می پوسد...
می میرد...
درون سینه ام نور امیدی نیست... وروحم را به هر سو می کشاند باد...
خدایا !...
ببین فریاد قلبم را
ببین این آخرین دارایی
روح بی برگم را
مرا دریاب ...
در این بی برگی پاییز،
مرا دریاب ، که من آن آخرین برگم ...
که می دانم
و تو نیز خوب میدانی
که روح خسته ام ...
در عبوراین فصل عریانی ...که بی پایان و غمگین است...
که از اندوه لبریز است...
اگر از یاد رفت...
اگر با باد رفت...
آسان می سپارد جان...
۵ /۹ /۸۵
طیبه...