تبليغاتX
رویاهای رنگی
نقاشی - طراحی- شعر
اسمم طیبه است در یک روز سرد زمستانی(7/12/64) در یکی از روزهای خوب خدا به دنیا اومدم.
. وقتی که کوچک بودم با مداد رنگی هام رویاهای امروزم را می کشیدم وحالا که بزرگ شدم رویا های فردام و می کشم.

نقاشی رو با رنگ روغن شروع کردم وبا طراحی ادامه دادم ودر نمایشگاههای مختلف شرکت کردم حالا طراح وتصویر ساز کتاب کودکانم .4 ساله که دریک شرکت تبلیغاتی کار می کنم . نقاشی کشیدن برای بچه ها را دوست دارم ولی نمی خوام تجربه ی کار کردن برای آدم بزرگا رو هم از دست بدم .
منوي اصلي
دوستان هنرمندم

نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دوستان خوبم

 RSS 

Template Desiger:
mbt1990x@gmail.com

پاییز...

من از پایان این پاییز می ترسم...

من از این وحشت یک ریز می ترسم...

در این فصل پریشانی ... که یک یک می سپارد تاک

برگهایش را به دست باد...

دل آن غنچه کوچک که در گلدان تنهاییست

که میلرزد...

تو میدانی

ومن هم نیز میدانم

که می پوسد...

که می میرد...

.........

تو ای پاییز... ای بی سروسامان ...

ببین روحم، در این وحشت چه معصومانه میلرزد!...

اگر دستان سردت باز بچیند یک به یک،

گلبرگهای آرزویش را ...

دل من هم در آن گلدان تنهایی

می پوسد...

می میرد...

درون سینه ام نور امیدی نیست... وروحم را به هر سو می کشاند باد...

خدایا !...

ببین فریاد قلبم را

ببین این آخرین دارایی

روح بی برگم را

مرا دریاب ...

در این بی برگی پاییز،

مرا دریاب ، که من آن آخرین برگم ...

که می دانم

و تو نیز خوب میدانی

که روح خسته ام ...

در عبوراین فصل عریانی ...که بی پایان و غمگین است...

که از اندوه لبریز است...

اگر از یاد رفت...

اگر با باد رفت...

آسان می سپارد جان...

۵ /۹ /۸۵

طیبه...