
...........!!!
وزمان بدون من گذشت
وزمان بدون تو گذشت
وگل سرخ درلابه لای چرخ دنده های خاطره ها ی ساعت
له شد
وخونش دررگهای عقربه ها جاری شد
یادت هست...؟
کتاب را که به دستت دادم تا از دریایی ترین صفحه اش
برایم
فال بگیری ...
صفحه ها رایکی یکی ورق زدی
وبه بیست که رسیدی
کتاب را بستی
وبرایم گل سرخ فال گرفتی
وگفتی ...
تا« بیست» گل سرخ چشم بر هم بزنم
برمی گردی...
چتر دعاهایم را پشت سرت
بدرقه کردم
وقتی که می رفتی...
ومن تمام« فصلهای» کتاب را
ورق زدم زیر اشکهای آسمان
بدون چتر...
دریا طوفانی شد آنگاه که تو
گل را
به آغوشش سپردی
ورفتی ...
ومن انتظار را شمردم زیر اشکهای آسمان
بدون چتر.....
تا تو بیایی... وبا دستانت
اشک آسمان را پاک کنی....
یک گلبرگ
دو گلبرگ
سه گلبرگ
....
بیست... ؟!
ولی...
آه ... خدایا...
گل سرخ بیست گلبرگ نداشت؟؟؟!
رنگ آسمان پرید...
دریا... آرام شد...
کتاب... خوانده شد...
گل سرخ... پر پر شد...
.......
وآسمان
تمام فصلهای کتاب را
بارید......
« طیبه»
24 مهر 1385
ساعت : 10 و 11 دقیقه
عید «رحمت» مبارک