مسافر
جهان ، بسان قطاریست، جاودان در راه
که روی خط زمان، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل،
به سوی دشت مه آلود ناپدید ابد،
چه می برد؟
که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
در این قطار به سر می برند، خواه نخواه.
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد- مرگ
وجود مختصری میانه ی دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم.
به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات
- که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که « زندگی »نامند
به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان در این ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتراز ما
در آن کرانه ی بی انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی در این سیاهی کور!
به دل، که با همه ناکامی وملال و شکست
هزار آرزوی نا شکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم ؟ چه خواهم شد؟
به آسمان ، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم پویی باد،
به سرد مهری ماه،
که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود،ناگاه
صدای سوت قطار
زمهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
سلام به همه ی دوستان خوبم
تشکر به خاطر همراهی بی دریغتون
وممنون از یه دوست خوب که آپ کردن متن پست قبلی به خاطر راهنمایی ایشون بود ( چون اصلا قصد آپ کردنشو نداشتم)
بلاخره بعد از سالها انتظار آقا من رو هم طلبیده تا به پا بوسش برم باورش سخته ،( میگن خواب نیست) ،
ولی خواب یا بیداری دارم میرم ، تو این مدت کوتاه که با شما همراه بودم خیلی چیزا یاد گرفتم که برام
خیلی ارزش داره. از همه ی شما دوستان خوب بینهایت ممنونم به خاطر همه چیز .( اگه یه وقت بر نگشتم ........
«حلالم کنید» )
همه تون و می سپارم به اونی که نگهدار همه ی ماست.