تبليغاتX
رویاهای رنگی
نقاشی - طراحی- شعر
اسمم طیبه است در یک روز سرد زمستانی(7/12/64) در یکی از روزهای خوب خدا به دنیا اومدم.
. وقتی که کوچک بودم با مداد رنگی هام رویاهای امروزم را می کشیدم وحالا که بزرگ شدم رویا های فردام و می کشم.

نقاشی رو با رنگ روغن شروع کردم وبا طراحی ادامه دادم ودر نمایشگاههای مختلف شرکت کردم حالا طراح وتصویر ساز کتاب کودکانم .4 ساله که دریک شرکت تبلیغاتی کار می کنم . نقاشی کشیدن برای بچه ها را دوست دارم ولی نمی خوام تجربه ی کار کردن برای آدم بزرگا رو هم از دست بدم .
منوي اصلي
دوستان هنرمندم

نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دوستان خوبم

 RSS 

Template Desiger:
mbt1990x@gmail.com

گریه ام می گیرد

روزی از شهر تو من خواهم رفت

غرق در غنچه اشک

وپس از آن شاید

جویبار نجیب نگه ما دیگر

همچو دو خط موازی با هم

هیچگه میل تلاقی نکند

روزی از شهر تومن خواهم رفت

گریه ام می گیرد

خانه ی باد کجاست؟؟؟

ای باد تو که روزگاری همبازی ام بودی، تو که از رازهای درون دخترکی تنها با خبر بودی، ومرا روی بالهایت می نهادی وبه شهر رویا ها می بردی،

تو که روزگاری قصه ی به دنیا آمدن دختری در باد را برایم گفتی،

آه ای بادکجایی؟

کجایی که ببینی اکنون دلم گرفته ، کجایی که ببینی اکنون زمان خواهش های درونم را به بازی گرفته وبر احساساتم می خندد.

......

یادت هست روزی با آرزوهایم به دیدارت آمدم ؟ یادت هست که آرزوهایم چقدر معصوم وزیبا بود؟

نمی دانم چرا آن روز تو تند می وزیدی ، نمی دانم چرا آن روز تو آنقدر بی قرار بودی.

آه ای باد

نمی دانم تو آن روز چه طور نگاهش کرده بودی ؟

یادت هست آن روز آرزوهایم ترسید؟شانه هایش لرزان بود؟

آن روز به من گفت : دستم را محکم بگیر مبادا رهایم کنی، او می دانست ، او از چیزی با خبر بود که من از شوق با تو بودن فراموشش کرده بودم.

نمی دانم ای باد ، نمی دانم چه شد که آن روزکه دست آرزوهایم را رها کردم.

وقتی که تو مرا به بازی گرفتی ،

آه ای باد نمی دانم تو چرا آن روز بی قرار بودی؟

نمی دانم آن روز من دست آرزوهایم را رها کردم یا او دست مرا؟

وقتی که سر برگرداندم آرزوهایم در کنارم نبود، ای باد...

یادت هست تمام باغ را در پی اش دویدم ؟ یادت هست بلند صدایش کردم، فریاد زدم..... ولی او رفته بود ای باد....

( آرزوهایم را به کدامین سرزمین فراموشی بردی؟)

تو آرزوهایم را از من ربودی، من فریب رقص گیسوان تو را خوردم

ای باد....

یادت هست ان شب پرنده ی کوچک دلم را زندانی غمهایم کردم؟

یادت هست که دیگر با تو به سرزمین کودکی ام نیامدم، که دیگر با گیسوانت همراه نشدم، که تمام شبها را در انتظارش تا صحر گریستم؟

آه ای باد ... خانه ات کجاست؟ آرزوهایم را به کدامین سرزمین بردی؟

ای باد ای بی سرزمین ، اکنون تمام سرزمین ها را به دنبال تو راه پیمودم ، دیروز چون پرنده ای آزاد و رها بودم وبر فراز

سرزمین خویش بال می گشودم و امروز بند بندگی به پایم بسته اند.

کجایی که ببینی اکنون در سرزمین خویش گم شده ام ؟

کجایی که ببینی اکنون چون بیگانه ای در میان انسانها به سر می برم؟

ای باد آرزوهایم کو؟

کجایی که ببینی اکنون دلم در گذشت زمان پوسید ؟

آرزوهایم کو ای باد؟.... آرزوهایم کو؟؟؟

( مبعث پیامبررا به همه ی مسلمانان جهان تبریک میگم)

 

 

 

باداسب است:

گوش کن چگونه می تازد

از میان دریا،از میان آسمان،

گوش کن......

چگونه دنیا را به زیر سم دارد

برای بردن من .

مرا در میان بازوانت پنهان کن

تنها یک امشب ،

آنگاه که باران

دهانهای بی شمارش را

بر سینه ی دریا وزمین می شکند.

گوش کن چگونه باد

چهار نعل می تازد

برای بردن من .

سلام دوستان خوبم از اینکه در این مدت کوتاه به من این قدر لطف داشتید و منو در(خونه ی رویا هام )تنها نزاشتین ممنونم.

اول از همه ( روز همه ی باباهای دنیا مخصوصا« پدر خودم »رو از صمیم دل تبریک میگم)

و جا داره که از همه ی دوستام ( فرشته ی گلم که مهربونی شو با دنیا عوض نمی کنم«به دنیای قشنگش حتما سر بزنید» ) ( زهرای عزیزم که محبتش به اندازه ی پاکی همه ی آسمونهاست)

نغمه ی نازم که در گرمای نگاهش آرامش دریا ها موج میزنه ) تشکر کنم .وبهشون بگم که چقدر ................

 (میلاد ملود کعبه رو به همه یشیعیان جهان تبریک میگم)

پدر، ای معنای خوب زیستن،

پدر، ای واژه ی زیبای زندگی ام،

تو همانی که اول بار در میان دستانت معنای زیستن را آموختم

تو همانی که اول بار دنیا را از زاویه ی چشمانت دیدم

تو همانی که اول باربا قدمهایت جا ده ی زندگی را پیمودم

پدر ای معنای همه ی خوبیها ، مهربانی ها محبت ها ورنجها،

ای که نخستین گامهای دانش را با قدمهای تو برداشتم

ای که در تمام پیچ وخم های زندگی ام تنهایم نگذاشتی وپا به پای

من آمدی ونگذاشتی لحظه ای پرنده ی کوچک دلم در گذر بی رحمانه ی زمان

هراسان شود.

پدر ای که نخستین نت جادویی مهر را در گوش دلم نواختی ومن از دریچه ی

نگاهت قلبت را دیدم که چه زیبا می نواختی.

چه شبها که بر بستر بیماری ام پا به پای مادر بیدار ماندی ورازهای جاودانگی را سرودی

چه روزها که اشکهای دلم را با دستان مهربانت پاک کردی،

ومرا از راز گردش روزگاران در برابر روح آشفته ام آگاه ساختی.

وقتی که اولین قدمهای جوانی ام را برداشتم دستم را گرفتی ، نگاهم کردی، مرا بوسیدی در آغوشم کشیدی

ودر گوش دلم نوای عشق را زمزمه کردی،

( پدر ای همه ی هستی من)

بر دستان گرمت که از رنج روزگار پینه بسته با لبهای محبتی که تو به من

آموختی بوسه ی مهر می زنم،

مهری که تو نخستین بار درجامه ی احساساتم نهادی واندوهم را به شادمانی ، نو میدی ام را به نیک بختی،

وتنهایی ام را فردوس برین ساختی.

می دانم اگر نبودی روحم در اهریمن زمان نابود می شد ، چون کودکی هراسان که راه گم کرده باشد.

ولی اکنون (ای پادشاه روزها وشبهای زندگی ام) بنگر که سپیده سر زده وخورشید به زودی بر می خیزد.

اکنون زشادی لبریزم زیرا که دستهای تو مرا در برگرفته وروحم را در آغوش کشیده .

ومن خوشبختم زیرا که تو را دارم.

خداوند جسم را در معبد روح قرار داده است ،پس بر ماست که این معبد ها را حفظ کنیم تا قوی ، پاک وشایسته ی الوهیتی با شد که دران وارد می شود .

 

یادش بخیر دنیای کودکیم ( دنیای کوچک و زیبای کودکیم )

دنیایی که در آن ماشین نبود ، جنگ نبود، حسرت نبود.

و در آن قانون زندگی آدم بزرگها رعایت نمی شد.

و پر بود از بازی های کودکانه بازی با عروسک ، بازی با پروانه ، با درخت ، با دختر همسایه.

در دنیای من می شد با آواز پرنده ها سر مست شد وبا بال پروانه ها پرواز کرد ودر میان رنگهای ( سرخ و سفید ، زرد و بنفش) گلهای باغچه گم شد، وبا عطر محمدی ، سرخ و پیچک ویاس نفس کشید . می شد با پنجره با درخت با حوض وماهی همراز بود، می شد با دستِ باد در میان سبزه ها دوید وبا باد و نسیم و آواز پرنده ها همراه شد واز مرز رویا ها گذشت .

می شد با یه کاغذ و چند مداد رنگی یه خونهُ چوبی روی یه تپهُ سبز کشید ، واز پنجره هاش تا دور دست ها رو دید ، می شد یه دریا ی بزرگ با یه قایق کوچیک کشید و سوار قایق شد وتا آن سوی دریا ها سفر کرد .

دنیای من کوچک بود ، اما همه چیز داشت ، مهربانی داشت، صداقت داشت ، سادگی داشت .

دنیای من پر بود از لحظه های رویایی رویا های رنگی ، وفاصله ی زیادی بود از دنیای رنگی من تا دنیای خاکستری آدم بزرگها .

و زمان با عبور فصلها، ماهها وسالها مرا به دنیای آدم بزرگها آورد وبا قانون زندگی آنها آشنا کرد .

ومن یاد گرفتم که یک آدم بزرگ باشم .

ولی ـ دردنیای بزرگتر ها دیگر خبری از آن صداقت کودکانه نیست در دنیای آنها نمی شود به سادگی با پنجره ، با درخت و حوض و ماهی حرف زد ، دوست بود ، شعر خواند.

در دنیای آنها برای هر چیزی قانونی هست ، برای حرف زدن، برای خوردن ،  خوابیدن، لباس پوشیدن،دوست شدن وحتی بودن .

وحالا من هم بزرگ شده ام مثل همه ی بچه ها که روزی بزرگ خواهند شد ، اما هنوز کودک درونم زنده است وبازی می کند با همان عروسک با همان پروانه با درخت وبا دختر همسایه .

آری من بزرگ شده ام و مداد رنگی ها ونقاشی هایم هم دیگر بزرگ شده اند و اکنون در جمع آدم بزرگها تنها قلم وهمان نقاشی های کودکانه ، مرا یاری می کند تا بکشم  رویا های رنگی دیروزم را برای بچه های امروز.